مینا نوروزی: سینما به مرداب لودگی و باندبازی افتاده است؛ بازیگران قدیمی فراموش شدهاند

فهرست مطالب
بعضی بازیگرها را حتی اگر سالها از تلویزیون دور باشند، باز هم با نقشهای قدیمیشان به یاد میآوریم. مینا نوروزی برای بسیاری همان زنعموی مهربان «دنیای شیرین دریا» است؛ بازیگری که با نقشهایش در خاطره چند نسل ماندگار شد. او سالهاست کمتر جلوی دوربین میرود، اما هنوز با شور و صمیمیت از بازیگری، مردم و خاطراتش میگوید؛ از روزهایی که برای بازی کردن بیتاب بود تا امروز که در مترو با مردم گپ میزند و در جادههای شمال مسافر سوار میکند. در این گفتوگو، پای خاطرات شیرین و تلخ زندگیاش مینشینیم؛ از دلتنگی برای تلویزیون و انتقاد از سینمای امروز تا تصمیم شخصیاش برای مادر نشدن، تجربه تلخ کلاهبرداری و دلتنگی عمیقش برای پوپک گلدره.
دلتنگی برای دوران طلایی و پختن باقالیقاتق در روزهای بیکاری
روزگار اینروزشهای مینا نوروزی، روایت مشترک بسیاری از بازیگرانی است که در دوران درخشان تلویزیون شناخته شدند، اما سالهاست از صفحهنمایش فاصله گرفتهاند. وقتی از او میپرسیم این روزها کجاست و مشغول چه کاری است، با همان شوخطبعی همیشگی پاسخ میدهد: «من که در خانه باقالیقاتق میپزم! اما حقیقت این است که میان نسل ما و تلویزیون فاصلهای هولناک افتاده. همیشه با افتخار میگفتم بازیگر تلویزیونم، چون برای مردم بازی میکردم. سریالهای آن دوران طوری ساخته میشدند که هم مخاطب خاص دوستشان داشت و هم مردم عادی با قصههایشان زندگی میکردند.»
نوروزی این دلتنگی را حسرتی مشترک میان بازیگران و تماشاگران میداند: «در برخورد با مردم، این حسرت را از نگاه و حرفهایشان میفهمم. وقتی میگویند حیف که دیگر بازی نمیکنید، جواب میدهم من هم دلتنگ شما شدهام؛ هم دلم برایتان تنگ شده و هم برای زندگی در قالب شخصیتهای گوناگون. ما از آن بازیگرهایی نبودیم که در کنار بازیگری بقالی، مزون یا فروشگاه داشته باشیم. تنها کار و دلمشغولیمان بازیگری بود. هرگز تصور نمیکردم روزی اینقدر از تلویزیون دور شوم و اینچنین مشتاق بازی در نقش مادرهای قدیمی باشم.»
او با اشاره به فاصلهای که میان تلویزیون امروز و مخاطبانش ایجاد شده، میگوید: «در گذشته مردم شخصیتها را باور میکردند. مرا مینا صدا نمیزدند؛ میگفتند توران گرگه یا زنعمو سرور. قصهها از زندگی خودشان میآمد و ما نقشها را زندگی میکردیم، نه اینکه فقط آنها را ادا کنیم. اما حالا بیشتر کارها پر از ژست و تصنع است. پیشتر عادت داشتم صبحها تلویزیون را روشن کنم تا صدایش در خانه بپیچد، ولی حالا همان صدا آزارم میدهد. سریالها، مستندها و خبرها دیگر بازتابدهنده حرف دل من و مردم نیستند. تلویزیون باعث شده مردم از آن دلزده شوند و حق هم دارند.»
مادری که هیچوقت تمایلی به فرزندآوری نداشت
مینا نوروزی در طول فعالیت هنریاش بارها نقش مادر را ایفا کرده است؛ آنقدر که به شوخی میگوید: «فقط نقش مادرِ خدابیامرز مهری مهرنیا را بازی نکردهام!» حتی در فیلم «شور عشق» هم بهرام رادان او را «مامان» صدا میزد. اما در زندگی واقعی، با وجود این تصویر مادرانه، او هرگز مادر نشده است؛ تصمیمی شخصی که دربارهاش میگوید: «من مادر شدن را خیلی دوست دارم و عمیقاً روحیه مادری دارم، اما درست به همین دلیل تصمیم گرفتم بچهدار نشوم. از هفدههجدهسالگی به این نتیجه رسیدم که داشتن فرزند، مسئولیت بزرگی است.
مسئله فقط پول نیست؛ مادربزرگم میگفت پول مثل چرک کف دست است و شاید روزی نباشد. زندگی در جغرافیای ما دشوار و سرشار از فشار و تناقض است. نمیدانستم چطور برای فرزندم توضیح بدهم چرا آنچه در تلویزیون میبیند، آنچه در خیابان میگذرد و آنچه به آن باور داریم، تا این اندازه با هم تفاوت دارند. در چنین شرایطی چطور میتوانستم به او آرامش بدهم؟ ترسیدم و تصمیم گرفتم جلوتر نروم. در عوض، مادرِ بچههای زیادی در ایران شدم. در خیابان، جوانها را با مهرِ پسر و دخترم خطاب میکنم و از اینکه مرا «مامان» صدا بزنند، لذت میبرم.»
آسیبهای دنیای بازیگری و سرنوشت تلخ بازیگران کودک
از دیگر دغدغههای این بازیگر، کیفیت آموزش بازیگری و آینده کودکان بازیگر است. او بهشدت از آموزشگاههای بیکیفیت انتقاد میکند: «همه کلاسها در حد کلاسهای زندهیاد سمندریان، امین تارخ یا گلاب آدینه نیستند. بعضی از این آموزشگاهها مثل قارچهای سمیاند و با سوءاستفاده از نام ما بازیگران، از خانوادهها پول میگیرند. بارها از من خواستهاند تدریس کنم، اما نپذیرفتهام؛ چون بازیگرم و تخصصی در پرورش هنرجو ندارم.»
وقتی صحبت از بازیگران کودک و سرنوشت نامعلومشان پس از شهرتی کوتاه، مانند بازیگر فیلم «باشو غریبه کوچک» یا بچههای «دنیای شیرین دریا» میشود، حس مادرانه نوروزی دوباره بروز میکند: «اینکه کودکی را برای بازی در یک فیلم بیاوریم، توجه و شهرت زیادی نصیبش کنیم و بعد به حال خودش رهایش کنیم، نوعی ظلم است. او پس از شهرت، در بیتوجهی گم میشود. پدر و مادرها نباید فرزندشان را وسیلهای برای پول درآوردن یا گنجی باارزش ببینند. ما همکاران هم وظیفه داریم پس از پایان پروژه پیگیرشان باشیم تا اسیر وسوسه شهرت نشوند.»
او از حفظ ارتباط با بازیگران نوجوان «دنیای شیرین دریا» پس از گذشت بیش از دو دهه میگوید: «آقای بهروز بقایی و فرهاد بشارتی هنوز حال آن بچهها را جویا میشوند. من هم تلاش کردهام ارتباطم را با آنها حفظ کنم. مثلاً مهسا، بازیگر نقش ساحل، اهل روستای سرولات چابکسر بود. آن زمان به من میگفت: یک روز خانم مهندس میشوم و با ماشین، عینک قرمز و کفش پاشنهبلند میآیم دنبالت تا با خودم به تهران ببرمت! واقعاً هم درس خواند و حالا مهندس است؛ ازدواج کرده و در ولنجک زندگی میکند.»
زندگی روزمره و تجربه تلخ کلاهبرداری
از دستفروشیِ شوخیوار در مترو تا مسافرکشی در جادههای گیلان
چند سال پیش، نقلقولی از مینا نوروزی منتشر شد که در آن گفته بود از شدت بیکاری میخواهد در مترو دستفروشی کند. او با خنده، ماجرای واقعی آن مصاحبه را اینطور تعریف میکند: «خبرنگاری زنگ زد و پرسید خانم نوروزی، بیکارید؟ گفتم دارم باقالیقاتق میپزم و بعدش هم احتمالاً میروم در مترو دستفروشی! شوخی کردم، چون عاشق مترو و دستفروشهایش هستم. یکی از تفریحاتم در تهران این است که سوار مترو شوم و خط عوض کنم؛ یکبار تا بهشت زهرا میروم و برمیگردم گلشهر! خانه سینما که هیچ حمایتی از ما نمیکند و سراغی هم از حالمان نمیگیرد، اما در مترو از مردم انرژی و دستمزدم را میگیرم. از ابتدا تا انتهای خط، کلی عکس و سلفی میگیرم و با مردم گپ میزنم.»
او ادامه میدهد: «بعضی بازیگران با بادیگارد اینطرف و آنطرف میروند؛ من این اداها و شوها را درک نمیکنم. مترو و جاده پر از قصههای ناباند.»
علاقه نوروزی به مردم و جاده باعث شده در سفرهایش به شمال عادت جالبی داشته باشد: مسافر سوار میکند! او خاطرهای شیرین از یکی از این سفرها دارد: «من عاشق رانندگیام؛ اگر شرایطش فراهم بود، حتماً راننده تریلی میشدم! صبح روز تاسوعا با ریو سفیدم راهی گیلان بودم. نزدیک کیانمهر، زوج جوانی را دیدم که با چند ساک و زنبیل منتظر ماشین بودند. نگه داشتم و سوارشان کردم. اولش مرا نشناختند و هر دو رفتند صندلی عقب نشستند!
به شوخی گفتم: فکر کردید راننده شخصیتان هستم؟ خلاصه خانم آمد جلو نشست و تازه آنجا مرا شناخت. خیلی ذوق کردند و به فامیلشان زنگ زدند و گفتند با خانم نوروزی همسفر شدهاند! مقصدشان نزدیک املش بود؛ همان حوالی که خودم میرفتم. مرا به خانهشان بردند و از غذاهای نذری خوشعطر شمالی، فسنجان و مسما به من دادند. یک قابلمه هم برای خانوادهام پر کردند. خانوادهام همیشه سرزنشم میکنند که مسافر سوار نکنم، چون خطرناک است؛ اما من آدمها را میشناسم. تصمیم دارم روزی همه این خاطرات جاده و مترو را در قالب کتابی بنویسم.»
پسری که مرا «مامان» میخواند و باورم را با خود برد
اما همه خاطرات نوروزی به شیرینی سفرهای شمال نیست. او یکی از چهل سینماگر و دویست مالباختهای است که در جریان یک کلاهبرداری بزرگ، تمام پسانداز زندگیشان را از دست دادند و ده سال درگیر دادگاه و کلانتری بودند. نوروزی با بغض و نگاهی مادرانه از کلاهبردار یاد میکند: «او کارش را بهعنوان کارگر صحنه شروع کرد و بعد طراح صحنه شد. به من میگفت مامان و من هم مثل پسرم دوستش داشتم؛ حتی از سفر برایش عینک گرانقیمت سوغاتی میآوردم. بعد دیدم ناگهان خیلی پولدار شد و حتی در فیلم «در دنیای تو ساعت چند است؟» سرمایهگذاری کرد؛ اما با پولهایی که از من و امثال من کلاهبرداری کرده بود!
با تلاشهای بیوقفه همسرم، که بهاندازه صد وکیل دوندگی کرد، بعد از ده سال توانستیم ملکمان را پس بگیریم؛ اما او ده سال از عمرم و مهمتر از همه، اعتمادم را گرفت.» نکته عجیب اینجاست که نوروزی حتی از کسی که ده سال زندگیاش را مختل کرده، کینهای به دل ندارد: «حالا در زندان فشافویه است. هر وقت به او فکر میکنم، مثل مادری نگرانش میشوم. دلم میخواهد یک سیلی محکم به گوشش بزنم، اما بعد بغلش کنم! چون معتقدم فقط او مقصر نیست؛ جامعهای مقصر است که برای جوان توانمند امنیت شغلی و مالی فراهم نمیکند. جوانها مثل بوم سفیدند؛ این شرایط جامعه است که آنها را بهسمت دزدی و خلاف سوق میدهد.»
نقد سینما و خاطرات همکاران
واکاوی «پایتخت»؛ ابتذال در سینما و حلقههای مافیایی بازیگران
بحث به مقایسه سریالهای «دنیای شیرین دریا» و «پایتخت» میرسد؛ دو مجموعهای که داستانشان در شمال ایران میگذرد. نوروزی ماندگاری «دنیای شیرین دریا» را حاصل دانش و تجربه بهروز بقایی، نگاه مردمشناسانه بیژن بیرنگ و مسعود رسام در مقام تهیهکننده، و بهرهگیری از بازیگران بومی میداند. در مقابل، او به فصلهای پایانی «پایتخت» و کمدی امروز نگاهی انتقادی دارد: «من بهعنوان یک گیلانی و ترک، وقتی میبینم در فیلمها لهجه ما را مسخره میکنند، ناراحت میشوم.
شاید فصل اول پایتخت بامزه بود، اما بعد از آن دیگر قصهای نداشت؛ همهچیز به شلوغکاری، تکرار تکیهکلامها و تبلیغ نوشابه و پفک برای درآمدزایی محدود شد! البته بازی ریما رامینفر و نسرین نصرتی، در نقش فهیمه، را خیلی دوست دارم. اگر قرار بود خودم در این سریال بازی کنم، دلم میخواست نقش آن پیرزن، همسر پدربزرگ، را داشته باشم؛ البته نه با این لودگیها!» او شرایط امروز سینما و پلتفرمها را به مرداب انزلی تشبیه میکند:
«لودگی و هجویات مثل علفهای هرز به جان مرداب انزلی افتادهاند و حالا سینما و پلتفرمهای ما را هم فراگرفتهاند و تفکر را از میان میبرند. همهچیز شده رقص و آواز و شوخیهای سخیف. از سوی دیگر، بازیگری در ایران به یک حلقه بسته و گروهی مافیایی تبدیل شده است. هفت، هشت نفرند که شبها با هم مهمانی میروند، صبحها قرار صبحانه میگذارند و از یک پروژه به پروژه دیگر میروند. کارگردانها هم از سر بیسوادی یا ترس، جرئت نمیکنند سراغ بازیگران بومی یا چهرههای تازه بروند. با گذاشتن دو کسره و ضمه که نمیشود لهجه یزدی و کرمانی و گیلکی ساخت!»
بازیگر خوب باید آنقدر دیوانه باشد که بتواند در نقش هزاران نفر فرو برود.
در بخش پایانی گفتوگو، نوروزی از همبازیهای قدیمیاش یاد میکند. او جمشید هاشمپور را که در فیلم «آخرین خون» همبازیاش بوده، اسطوره اخلاق میداند: «آقای هاشمپور هر روز در یزد با هزینه خودش شیرینی میخرید، لباس مرتب میپوشید و در لابی هتل مینشست تا از مردم و طرفداران پذیرایی کند. میگفت: “تا وقتی مردم هستند، ما هستیم.” صبر و مردمداری را از او یاد گرفتم.»
نوروزی درباره آخرین سریالش، «ماه عسل»، که در آن نقش خواهر اکبر عبدی را بازی کرده، میگوید: «آقای عبدی بازیگر شجاعی بود که هیچوقت در نقشی تکرار نمیشد. متأسفانه این سریال بهدلیل حضور مازیار لرستانی توقیف شده و پخش نمیشود. نمیفهمم؛ یک انسان درباره بدن و زندگی شخصی خودش تصمیمی گرفته و به کسی هم آسیبی نرسانده است. چرا باید زندگی و حق کار کردن را از او و یک گروه بگیریم؟»
نمیشود با زنعموی «دنیای شیرین دریا» همکلام شد و از زندهیاد پوپک گلدره نپرسید. با آمدن نام پوپک، لحن نوروزی سرشار از حسرت و عشق میشود: «من هیچوقت سر خاک پوپک نرفتم و نخواهم رفت. نمیخواهم سنگ سردی را ببینم؛ پوپک در دل و یاد من همان دختر زنده و پرشور است. ما هشت ماه در شمال با هم زندگی کردیم. دختری بسیار باسواد، کتابخوان و ورزشکار بود و به معنای واقعی کلمه، فروغ زمانه خودش. دیوانهای دوستداشتنی بود؛ بازیگر خوب باید دیوانه باشد تا بتواند در جلد هزار نفر برود.»
مسعود فراستی؛ استادی که همهچیز را جرواجر میکند، اما دوستداشتنی است!
شاید کمتر کسی بداند مینا نوروزی در مجتمع آموزشی سینما شاگرد مسعود فراستی بوده است. وقتی از او میپرسیم آیا حاضر است داستانهایش را برای نقد به فراستی بسپارد، میخندد و میگوید: «چرا که نه! آقای فراستی در تلویزیون همه فیلمها را در چرخگوشت میاندازد و قلعوقمع میکند، اما سر کلاس فوقالعاده بود و همهمان دوستش داشتیم. نقدهایش در کلاس استادانه و آموزنده بود. فیلمهای «توتفرنگیهای وحشی» برگمان و «ریو براوو» را آنقدر بهخاطر علاقه و تحلیلهای ایشان دیده بودیم که حفظ شده بودیم!» اگر مینا نوروزی بخواهد فراستی را در یک جمله نقد کند، میگوید: «یک آدم تندزبان و جرواجرکنِ خوشمزه!»




